شنبه, سپتامبر ۴, ۲۰۱۰

اولین روز مدرسه

امروز پسر بزرگتر من اولین روز پیش دبستانی شو بدون مادرش تجربه کرد. اتوبوس مدرسه اومد دنبالش و مادرش هم با اتوبوس رفت تا از درستی روال کار اینها مطمئن بشه و بعد که مطمئن شد که اونجا کسی از مدرسه میاد و از اتوبوس بچه ها رو تحویل میگیره. خیالش راحت شد و برگشت. عصر هم پسرم با اتوبوس به خونه برگشت. از ساعت 9 صبح تا 4 بعد از ظهر مدرسه هستند و ظهر بین 11:30 تا 1 هم استراحتی دارند و غذا میخورند و دوباره از 1 کارشون شروع میشه ، تا 4 که دوباره اتوبوس مدرسه برمیگردونتشون به خونه. بچه های من هیچی فرانسه بلد نیستن، و این یکسال رو با مادرشون تو خونه بودن و مهد کودک نرفتن. از بس تو ایران مهد رفتن ما گفتیم بذار این یک سال آخر رو با مادرشون باشن. هر چند پیدا کردن یک مهد کودک خوب اونم برای دو بچه اینجا مکافات داره. فعلا پسرم در مدرسه با معلم و بقیه بچه ها به زبان اشاره و چند کلمه انگلیسی برای آب و دستشویی و .. صحبت میکنه ولی تا چند ماه دیگه مطمئنا فرانسه رو از من بهتر صحبت خواهد کرد. البته من ازینکه فرانسه رو قراره با لهجه کبکی صحبت کنه خوشحال نیستم.
خود من هم از ساعت 9 صبح تا 9 شب سر کار هستم. البته از سپتامبر امسال بعد از هفت ماه بنا به پیشنهاد استادم سویچ کردم روی دکترا و تنها دلیلم اینه که رزومه خودمو قوی کنم و چند مقاله داشته باشم. و با چند شرکت مهمی که الان باهاشون ارتباط داریم لینک بشم. در ضمن بهم گفتن که با بورسی که استاد بهم میده و همچنین کمکی که دانشگاه میکنه حقوقم پایین نمیاد. ولی خوب ادامه تحصیل دادن بعد از چندین سال برام زیاد راحت نیست. برای همین برام راحتتر میشه که به چشم کار بهش نگاه کنم نه ادامه تحصیل.
تو گروهمون 15 نفر هستیم، 2 نفر استاد که از دانشگاههای اسپانیا و فرانسه اومدن تحت نظارت استاد من برای فرصت مطالعاتی، سه نفر از چین، یونان و ویتنام بعنوان پست دکترا، سه نفر از کانادا و برزیل و هند بعنوان دانشجوی دکترا، دو نفر از لبنان و کانادا بعنوان دانشجوی فوق لیسانس و 4 نفر هم از ایران بعنوان دانشجوی دکترا. به قول استادم که هر وقت میخواد گروه رو به کسی معرفی کنه به ما که میرسه به شوخی میگه "4 نفر هم فراری، از ایران داریم و الان درخدمتشون هستیم."
دانشگاه پلی تکنیک مونترال جزو پنج دانشگاه اول کاناداست در بعضی رشته ها هم رتبه یک رو داره، طبق آمار من حدود 25% از دانشجویان دوره تحصیلات تکمیلی این دانشگاه ایرانی هستند. در بعضی دپارتمانها مثل برق این آمار 23% و در برخی دیگه مثل شیمی 40% و در بعضی دپارتمانها هم تعداد ایرانیها خیلی کمه.  آمار دانشجویان ایرانی این دانشگاه سال قبل 15%  و دو سال پیش 10% بود. در طی یکسال اخیرا ناگهان تعداد دانشجویان ایرانی 65% زیادترشده و به 25% کل دانشجویان تحصیلات تکمیلی رسیده.
اکثر این دانشجویان بصورت دانشجوی بین المللی وارد دانشگاه میشن و بعد از یک تا دو سال تقاضای اقامت میکنن و موندگار میشن. در بقیه دانشگاههای کانادا هم تعداد ایرانیها کم نیست. بعضی ها هم دوره دکترای خود رو در ایران نیمه کاره رها میکنن و با بورس ماهی حدود 1500$ میان اینجا.
خود کاناداییها زیاد تمایلی به ادامه تحصیل ندارند، بطوریکه در دوره لیسانس تعدادشون خیلی زیاده و بعد از لیسانس 90% از اونها جذب بازار کار میشن و فقط 10 درصد ادامه تحصیل میدن ولی همین 10 درصد هم نه مثل کشور ما از روی اجبار و رکود بازار کار بلکه از روی علاقه ادامه تحصیل میدن و بعد از چند سال دانشمندان قابلی میشن.
هوا یک هفته است دوباره گرم شده، ولی نه مثل گرمای چند وقت پیش، یکی از دوستام که تازه دو روزه از ایران رسیده میگفت نمیتونه با پنکه این هوای گرم و شرجی رو تحمل کنه و دنبال کولر میگشت، هر چند حداکثر تا فردا هوا دوباره خنک خواهد شد.

شنبه, آگوست ۲۸, ۲۰۱۰

کبک یا کانادا


دیگه کم کم پاییز داره میاد. یادم میاد پارسال همین موقع ها 10 روزی بود رسیده بودیم اینجا، هوا خیلی گرمتر بود و هنوز بارونهای گرم و سیل آسای استوایی بعضی وقتها میبارید. پاییز و زمستون خیلی دیر شروع شد و تقریبا میشد گفت زمستون جدی نداشتیم. ولی امسال تابستون بجز یک هفته گرم و طاقت فرسا بقیه خنک و همراه با بارشهای باران و بادهای خنک بود. الان هم من اولین قدمهای پاییز رو احساس میکنم، برگ بعضی درختان در حال تغییر هست. بنابراین پیشبینی میکنم امسال زمستون زودتر شروع بشه و زمستان سردی هم خواهیم داشت. راستش بر عکس درختان در ایران که دیگه برگهاشون از تیر ماه بر اثر بی آبی و آلودگی هوا شروع میشه به زرد شدن و ریختن اینجا معمولا درختان تا اواسط پاییز برگهاشون رو شاداب حفظ میکنن تا اینکه بر اثر سرما در طی چند روز مجبور میشن زرد شن و بریزن. بنابر این بین تابستون و زمستون اینجا زیاد فاصله ای نیست.
از تابستون و بارونهای استوایی گفتم، بار دیگه هم تعریف کردم که هوای گرم تابستون در منطقه جنوب کبک آقای ژاک کارتیه فرانسوی، کاشف آمریکای شمالی رو هم به اشتباه میندازه. ایشون تابستون میرسه به منطقه گاسپه در استان کبک فعلی و وقتی آب و هوای گرم اینجا رو میبینه فکر میکنه وارد یک سرزمین گرم شده بنابراین افرادش رو پیاده میکنه و اسم "فرانسه جدید" رو در این منطقه وسیع میگذاره. بعد به دوستانش میگه شما اینجا بمونید و زمینه رو برای افراد بعدی که میان آماده کنید تا من برم و پادشاه فرانسه خبر بدم تا بقیه هم بیان. خلاصه تا ایشون برن و برگردن زمستون در "فرانسه جدید" شروع میشه و وقتی ژاک کارتیه دوباره میرسه اینجا میبینه از اونهمه افراد جز به اندازه انگشتان دست نتونستن از سرما زنده بمونن. فرانسه جدید تا زمان سلطه فرانسویان شامل کل کانادا و بخش زیادی از آمریکا بجز کالیفرنیا که در اون زمان متعلق به مکزیک بوده میشد و انگلستان بخش کوچکی رو بعنوان کلنی در دست داشت. مرکز فرانسه جدید شهر کبک، مرکز فعلی استان کبک بود. سالها بعد در اوایل قرن نوزدهم بعد از شکست فرانسویان از انگلستان این سرزمین بزرگ بر اثر جنگهای داخلی به کانادا و آمریکا تقسیم میشه. فرانسویها در قرن هفدهم خیلی برای اینجا تلاش کردند و البته خیلی جنگها هم با بومیان اینجا کردند و قتل عامها انجام دادند، برای تکثیر نسلشون در فرانسه جدید یا La nouvelle France مشکل داشتند چون سالهای اولی که به این سرزمین بزرگ رسیدند در حد چند هزار نفر مرد بودند در حالی که تعداد زنان بزور به چند صد نفر میرسید و برای اداره این سرزمین به جمعیت بیشتری نیاز داشتند و سپاه اعزامی و مهاجران فرانسه جوابگو نبودند، تا اینکه یک کشتی با 737 دختر جوان از فرانسه از طرف پادشاه به مقصد فرانسه جدید یا همون کانادا راه میفته، این دختران عموما از دختران فقیر یا یتیمی بودند که با پرداخت پول راضی به اومدن شده بودند. نسل فرانسویان کانادا را این دختران پایه گذاری کردند. که در تاریخ کبک بسیار مورد احترام هستند. به هر مردی که با یکی از این دختران ازدواج میکرد در ازای هر بچه جایزه ای پرداخت میشد بطوری که در ازای 20 بچه از هر دختر، (بله 20 بچه) خانواده میتونست صاحب زمین و خانه بشه. اسم این دختران فداکار رو دختران پادشاه گذاشتند. اینطوری در عرض چند سال جمعیت خودشونو چند برابر کردند. با اینکه جمعیتشون کم کم زیاد شد ولی همیشه یک دشمن بالقوه اونها رو تهدید میکرد و اونهم انگلستان بود که از کلنی کوچک خودش در شرق سرزمینهای وسیع فرانسه جدید به این سرزمینهای استراتژیک و زیبا و حاصلخیز، چشم داشت. جنگهایی بین فرانسه و انگلستان در این منطقه درمیگیره تا آنکه در جنگ آخر با خیانت یکی از افراد سپاه فرانسه و بازشدن یکی از حصارها، انگلستان در جنگ پیروز میشه و کم کم کل سرزمینهای وسیع "فرانسه جدید" رو به اشغال خودش درمیاره و فرماندار کل هم برای این منطقه تعیین میکنه. تا مدتها فرانسویان در این منطقه اجازه اعلام وجود نداشتند و تحت فشار بودند و حضورشون به منطقه کبک که اکنون بزرگترین استان کانادا با وسعتی به اندازه ایران هست محدود شد. تا اینکه مردم جنوب سرزمینهای فرانسه جدید که اکنون کاملا تحت سلطه انگلستان بود برای استقلال و جدا شدن از انگلستان شورشهایی انجام دادند و با انگلستان جدالها کردند، جنگهایی بین انگلستان و سرزمینهای جنوبی فرانسه جدید درگرفت و اونها هم جدا شده و بعدا آمریکای فعلی رو تاسیس کردند ولی دست بردار نبوده و بقیه فرانسه جدید رو هم از انگلستان میخواستند، تا اینکه انگلستان دید از طرفی تحت فشار استقلال طلبان فرانسوی در بخش کبک قرار داره و از طرفی هم آمریکا کم مونده بخش باقی مونده فرانسه جدید اشغال شده رو از کفش دربیاره. بنابراین یک موافقت با مردم فرانسوی این منطقه امضاء کرد و طی آن این سرزمین (کبک) رو به عنوان یک استان خودمختار دست خود فرانسویان یا همون کبکیها داد تا با خیال راحت بره و مردم آمریکا که اون موقع هنوز نامش آمریکا نبود رو سر جاش بنشونه و از اون موقع اینجا کبک، بعنوان بزرگترین استان کانادا چه از نظر وسعت و چه از نظر اقتصاد و صنعت نام گرفت. ولی مردم این استان برای اینکه به اینجایی که امروز هستن برسن مشکلات مختلفی رو تحمل کردند. تا همین چند سال پیش اینجا تقریبا توسط کلیسا اداره میشد. مدارس و بیمارستانها و خیلی از مراکز دیگر قدرت. سیستم کمی دیکتاتوری بود. اگه زنی در بیمارستان در حال مرگ بود تا شوهر یا مرد بزرگترش اجازه نمیداد، تحت درمان قرار نمیگرفت. صنعت زیاد پیشرفت نکرده بود تا اینکه جریانی به نام Révolution Tranquille یا انقلاب آرام شکل گرفت تا سرانجام در سال 1960 مردم به خواسته های خود رسیدند و دست کلیسا رو از حکومت داری کوتاه کردند و سیستمی کاملا دمکراتیک در اینجا شکل گرفت.
برخلاف بقیه کانادا که سیستم فدرال هست منطقه کبک همچنان طی چندین سال حکومت خودمختار خودشو حفظ کرده، بطوریکه وقتی وارد اینجا میشید احساس میکنید وارد کشوری به نام کبک شدید نه کانادا. این چالش بین کبک و کانادا سالهاست که ادامه داره. و مردم کبک هنوز سرزمین کانادا و کبک رو اشغال شده میدونند. البته نکته اصلی اینه که کانادا بدون کبک نمیتونه کانادا باشه و کبکیها هم شک دارند بدون کانادا بتونن این اقتدار و قدرت خودشونو حفظ کنند و بهمین جهت همدیگر رو سالهاست، تحمل میکنند. در سیستم اداری وسیاسی اینجا خیلیها انگلیسی رو به سختی صحبت میکنند ولی کسی پیدا نمیشه که نتونه فرانسه صحبت کنه، طی موافقت نامه ای که دولت کبک و فدرال امضاء کردند کانادا کشوری دو زبانه است ولی
کبک استانی است که زبان رسمی آن فرانسه است. شما اگه اسکناسهای کانادا رو نگاه کنید همه به دو زبان هستند.
 تمام سیستمهای اداری فدرال موظفند به دو زبان فرانسه و انگلیسی سرویس بدهند. بهرحال دولت فدرال خیلی سعی میکنه که کبکیها رو عصبی نکنه تا دوباره حس جدایی طلبی در بین اونها که مدتهاست وجود داره، دوباره بعد از سالها فوران نکنه. این مسئله دو زبانه بودن به قدری جدیه که علاوه بر مسئولین مملکتی، ملکه انگلستان مجبور شده به خاطر اون زبان فرانسه هر چند در حد کم یاد بگیره و در روز کانادا اگه سخنرانیهای آقای هارپر و ملکه انگلستان رو در اتاوا دیده باشید، بنده خداها بعد از هر دو جمله انگلیسی مجبور بودند یک متن چند سطری فرانسه رو بخونند که یکوقت کبکیهای عزیز بدشون نیاد. برای این وضعیت، انرژی زیادی داره هدر میره و دعواهای بیخودی میشه، پولهای زیادی هم حروم میشه ولی تا کی قادر هستند به این وضعیت ادامه بدهند، خدا عالم است.

چهارشنبه, آگوست ۲۵, ۲۰۱۰

چرا به کانادا مهاجرت میکنیم؟

جناب آقای پارسایی مطلبی رو تحت عنوان "لطفا به کانادا مهاجرت نکنید" در وبلاگشون چاپ کرده اند که خیلی به جا بود. البته منظور ایشون خطاب به اون دسته از افرادی است که فکر میکنند اینجا بدون زحمت میشه به همه چی رسید یا برنامه ریزی برای اومدن ندارند. خودم هم بارها گفتم تا زمانی که ویزای دائم کانادا میاد جز تحویل چند مدرک و ترجمه کسی هیچ کاری انجام نمیده. خدا رو شکر تا دلتون میخواد دلال مهاجرت پیدا شده و بنابراین کسی که میخواد مهاجرت کنه یک داکیومنت هم به زبان انگلیسی یا فرانسه نمیخونه و همه کارهارو این دلالها انجام میدن. تنها چیزی که تو اکثر وبلاگهای منتظرین کانادا دیده میشه اینه که آی چرا نیومد وای چرا دیر شد. یا بحث میشه که مهاجرت به کانادا آخرش درسته یا نه؟ کمتر کسیو دیدم که بشینه برنامه ریزی کنه که اینجا میخواد چیکار کنه؟
وقتی کسی میره مصاحبه در سفارت کانادا بدون بروبرگرد ازش میپرسن که اگه در زمینه رشته تحصیلیت کار پیدا نکنی چه میکنی؟ واقعیت اینه که مصاحبه کننده خیلی خوب میدونه که در بدو ورود، یک مهاجر به احتمال 90% یا حتی بیشتر در زمینه تحصیلیش کار پیدا نخواهد کرد و بعضی وقتها چندین سال باید تلاش کنه و آموزشهای مختلف ببینه تا برای اون کار استخدامش کنند.
خلاصه کسی که میاد کانادا باید کمربندشو سفت ببنده و از صفر شروع کنه. اینجاست که هر کی باید نشون بده چند مرده حلاجه؟ یک تفاوت اصلی با ایران داره. اینجا هر کی تلاش کنه نتیجشو میبینه. شاید این تلاش سالها طول بکشه شاید احتیاج به برنامه ریزی دقیق داشته باشه. چه بسا چندین سال باید با بخور و نمیر بسازین و صورتتونو با سیلی سرخ کنید، خوب اینها بهایی هست که برای کاری که خودتون به خواست خودتون انجام دادید میدین تقصیر اینها نیست ما وقتی عمرمون به نیمه رسید مهاجرت کردیم. ولی اینجا عدالت برقراره. مطمئن باشید به هدفتون میرسید ولی بعضی دیرتر و برخی زودتر.
در ایران خیلیها وقتشونو به انتظار تلف میکنند و تو ذهن خودشون با دو تا مدرک ترجمه کردن فکر میکنند شاخ غول شکوندن و برخیها هم از وقتشون استفاده میکنند و بصورت جدی کلاس زبان میرند و خودشونو تقویت میکنند و باز هم تقویت میکنند تا به اینجا برسند. اینجا نظم برقراره و عدالت هست ولی همین نظم و عدالت باعث میشه ما برای رسیدن به بیشتر از حق الانمون سالها تلاش کنیم.
مهاجرت مثل سفر از یک دنیا به دنیای دیگه است. هر چقدر آماده تر بیایید توشه بیشتری با خودتون بیارید، زبان خودتونو قوی بکنید، تخصصهایی با مدارک بین المللی معتبر بگیرید. میشه گفت اینطرف کمی کارهاتون سبکتر میشه. در غیر اینصورت گرفتن ویزای مهاجرت خوشحالی کاذب زودگذری بیش نخواهد بود.

یکشنبه, آگوست ۲۲, ۲۰۱۰

سیتی آنژیو به جای آنژیوگرافی

چند سالیه گاهی میشنوم فلان آشنای دور یا نزدیک من در ایران ناگهان فوت میکنه، علت رو که جویا میشیم میگن برای مثال یک مشکل خیلی ساده قلبی داشت و پزشکان آنژیوگرافی رو تجویز میکنن. حتی آنژیو نه و دلایل بسیار ساده دیگر که در بسیاری از این موارد اهمال کاری پزشک آدم رو قلقلک میده، برای مثال در اینمورد بیمار میره به اتاق آنژیو و جسدش بیرون میاد. من نمیدونم توی اون اتاق چی رخ میده و چه اتفاقی میافته ولی هیچوقت نمیتونم پزشک متخصص قلبی که به سبک قصابها یک پیشبند به خودش میبنده و وارد اتاق سرد آنژیو با کاشیهای سرد میشه و چهره مریضی که داره از وحشت میمیره که آیا از دست این پزشک جون سالم به در میبره، و همچنین پزشکی که با پیشبند خونی مشغول عمل سیخ زدن به مریض هست رو فراموش کنم. نمیخوام وحشت در کسی ایجاد کنم ولی در طی چند مدت مردن آشنایان دور یا نزدیک کسی اونهم فقط به دلیل آنژیو و وقتی علت رو از پزشک جویا میشن خیلی راحت میگه نوع رگهاش به شکلی بود که پاره شد و خلاصه مرگ و زندگی دست خداست رو نمیشه به راحتی ازشون گذشت.  خوب این قبول مرگ دست خداست ولی یک فرقی بین پزشک متعهد و منی که پزشک نیستم باید باشه وگرنه منم میتونم چاقو دستم بگیرم و کسیو عمل جراحی کنم و بعد خیلی راحت برای فرار از مسئولیت بگم مرگ و زندگی دست خداست.
تا اینکه ایمیلی با عنوان زیر به دستم رسید. نمیدونم نویسنده اش کیه و جهت حفظ امانت نمیتونم حتی عنوان رو هم عوض کنم ولی با توجه به اینکه میدونم بعد مدتی در سرچ انجینها براحتی سرچ و پیدا میشه و خیلی بیمارها و پزشکها این مطلب رو میخونن و شاید تکونی به خودشون بدن که حداقل قبل از انجام آنژیو و موارد مشابه، آزمایشات بیشتری انجام بدن یا تجهیزات دقیقتری رو برای بیمارستانها خریداری کنند و مسئولیت بیشتری رو تقبل کنند و کمکی بشه به از دست دادن تعداد کمتری از عزیزان، این مطلب رو تمام و کمال با کمی سانسور در بعضی جاها که بی احترامی شده، به اینجا منتقل میکنم. 
--------------------------------------------------
شرافت از دست‌رفته‌ء پزشکی
پیش‌گفتار:
خیلی وقت بود وقت خالی گیر نیاورده ‌بودم که این فاجعه را بنویسم. توصیه می‌کنم وقت بگذارید و بخوانید، چون مطمئنم شما هم به این مشکل بر خواهید خورد. بخصوص این روزها که مشکل گرفتگی عروق قلبی بیشتر از حد تصور زیاد شده. اگر از دوستان عزیز خواننده کسی پزشک بود یا اطلاعات پزشکی داشت هم خواهش می‌کنم وارد بحث شود یا اگر چیزی را غلط نوشته‌ام اصلاحم کند.
نمی‌دانم پزشک‌ها چقدر به آن سوگندی که آخر کار تحصیل‌شان می‌خورند وفادار می‌مانند، یا اصلا یادشان مانده چیزی از مواردش را یا نه. خب انتظاری نیست. این سوگندنامه هم مثل همه‌ی چیزهای خوب این مملکت سوری‌ است. بحث من اما سر شرافت گم‌شده‌ء پزشک‌هاست. ربطی هم ابدا به سوگندنامه ندارد، که نادیده هم مشخص است راه کدام است و چاه کدام. بگذرم از حواشی و برسم به متن.
حدود دو ماه پیش نیمه‌های شب، یکی از بستگانم مشکلی براش پیش آمد و رفت اورژانس. مشکوک شدند به سکته‌ی قلبی و متخصص قلب مقیم نبود و ماند تا صبح که حضرت حاکم نزول اجلال بفرمایند. آمد و دید و آزمایش نوشت و رفت و برگشت و تجویز کرد: آنژیوگرافی. آشنای دل نازک ما هم پر از ترس و اضطراب رفت زیر نیمچه تیغ آنژیوگرافی. نتیجه: 20 درصد گرفتگی قلبی. تجویز: درمان دارویی. آشنای ما ماند و دعای خیر به‌جان پزشک مهربانی که خیال‌اش را از عمل قلب باز راحت کرده‌بود.
چند هفته گذشت و قرعه‌ء کار به نام پدر و مادر خودم افتاد. برای تکمیل مدارک پزشکی حج باید می‌رفتند برگه‌ء سلامت قلب هم می‌گرفتند. رفتند و نوار قلب مشکل داشت. تست ورزش دادند و باز مشکل داشت. تجویز: آنژیوگرافی. استرس وارده به یک خانواده را حساب کنید خودتان. پدر و مادر مشکوک به گرفتگی عروق. یک لحظه هم که هردوشان را همزمان تصور کنی روی تخت بیمارستان، کافی ا‌ست برای شب و روزت. رنگ به روی مادر نمانده بود از ترس. انقدر شجاعت‌اش ترک خورده بود که داشت آرزو می‌کرد بچه‌ء من را بیند و حسرت می‌خورد که اگر ندیدم چه؟ به پدرم لابد باید تکیه می‌کرد که آن بیچاره خودش بار خودش را اگر می‌کشید خیلی هنر کرده‌بود. با سابقه‌ی بیماری قلبی در خانواده‌ی ما، همه‌ی ذهن‌ها رفته‌بود سمت عمل قلب بازی که به‌زودی هردوشان باید انجام می‌دادند.
پدرم ولی سماجت کرد. چندتا آشنای پزشک داشت، رفت مشاوره‌ حالاخارج از تخصص، دوستانه. تست ورزش‌ها را دیدند و آن‌ها هم آنژیوگرافی همکارشان را تایید کردند و حتا برای مادرم تاکید کردند «اورژانسی». تنها شانس ما این بود که پسرخاله‌ام آمده‌ بود ایران. تخصص نمی‌دانم چی دارد می‌خواند، آمریکا. دید و گفت «مشکل که دارد، ولی چرا آنژیوگرافی؟ توی ایران مگر سیتی‌آنژیو ندارید؟». این اصطلاح جدید ِنجات‌بخش را بلعیدیم و پی گرفتیم و رسیدیم به بیمارستان قلب و دی و امام‌خمینی. آمار گرفتیم از این‌طرف و آن‌طرف که فرق‌اش را ببینیم با آنژیوگرافی، که پزشک‌های قلب همگی گفتند «به دقت آنژیوگرافی نیست، نکند گول بخورید ها!». حالا حسن این سیتی‌آنژیو چه بود که ما افتادیم دنبال ردپاهای حضورش؟ تیغ نمی‌زدند رگ کشاله را پاره کنند و یک دوربین بفرستند توی رگ‌ها. یعنی خون نمی‌پاشید تا سقف اتاق آنژیوگرافی. بعد هم یک کیسه‌ی شن نمی‌گذاشتند روی پای آدم که خون نزند بیرون. یک ماده‌ء رادیواکتیو تزریق می‌شد و با یک دستگاه خیلی خوش‌برخورد (شبیه ام‌آر‌آی) همان کار انجام می‌شد. بدون هیچ ترس و اضطرابی. بدون ریختن یک قطره خون. فقط گیر کرده‌بودیم سر آن «به دقت آنژیوگرافی نیست، گول نخورید ها».
حالت واضح و مشترکی که توی چشم‌های همه‌ء آن متخصصین قلب دیدم «جاخوردن بود». نمی‌دانستند از کجا فهمیده‌ایم اسم سیتی‌آنژیو را. به پدرم گفتم بیشتر مشورت کند، که بوی پول دارم حس می‌کنم. خودش هم حس کرده‌ بود. تحقیق انجام شد و نتیجه جالب بود. «سیتی آنژیو» نه تنها دقت‌اش کمتر از آنژیو نبود، که مقایسه‌شان شبیه بود به مقایسه‌ی فلاپی‌دیسک و دی‌وی‌دی. تفاوت تکنولوژی‌ها بالای بیست‌سال بود. دلمان قرص شد و هردوشان با هزینه‌ای حدود هشتصدهزار تومان سیتی‌آنژیو را انجام دادند و شکر خدا مجموع گرفتگی هردوشان روی هم 20 درصد هم نبود. آن شرافت گم‌شده کجاست؟ عرض می‌کنم.
هزینه‌ی آنژیوگرافی (که تیغ دارد و ترس و خون) حدود یک تا یک‌ونیم میلیون تومان است برای هر نفر، و هزینه‌ی سیتی‌آنژیو حدود چهارصدهزار تومان. زمانی که صرف آنژیوگرافی می‌شود با احتساب یک تا دو شب بستری بودن بعد از آن (جدای از وقت‌های پذیرش و نوبت‌دهی و...) حدود دو روز است، و وقتی که صرف سیتی‌آنژیو می‌شود (باز هم جدای از پذیرش و نوبت‌دهی و...) حدود نیم‌ساعت. ترس و اضطراب‌شان را هم مقایسه نکنم که لابد می‌دانید. پس گیر این پزشک‌های متخصص قلب کجاست؟
مشکل خیلی پیچیده نیست. آنژیوگرافی را فقط متخصص قلبی که دوره‌ی مخصوص آنژیوگرافی را دیده‌باشد می‌تواند انجام بدهد، ولی سیتی‌آنژیو را یک رادیولوژیست (که البته او هم باید دوره دیده‌باشد) می‌تواند انجام دهد. یعنی انحصار آنژیوگرافی دست صنف خودشان است و انحصار سیتی‌آنژیو دست دیگران. چون طبیعتا یک مرکز پزشکی ترجیح می‌دهد برای انجام کاری مشابه، حقوق خیلی کمتر یک رادیولوژیست را بدهد تا حقوق بالای یک متخصص قلب را. خب تجارت ... متخصصین قلب (که فرق می‌کند با جراح قلب) را که می‌بینید، اما حالا عمق فاجعه کجاست؟
عمق فاجعه این‌جاست که این جماعت نخورده نیستند. هشت‌شان گرو نه‌شان نیست. خیلی راحت می‌توانند ماهی دهها میلیون تومان دربیاورند ( و خیلی هم بیشتر از این‌ها). اما باز ... چشم‌شان دنبال یک ‌قران دو-زار پولی ا‌ست که از هر آنژیوگرافی به‌جیب می‌زنند، بی‌ اینکه به فکر سلامتی و راحتی بیمار باشند. حتا گستاخی و ...  را به‌حدی می‌رسانند که تمام تلاششان را به‌کار می‌گیرند برای پشیمان کردن بیمار از دست‌یابی به راه تشخیص جدیدتر و کم‌هزینه‌تر و آسان‌تر، تازه اگر بگذریم از هماهنگی‌های پلیدشان برای «ناشناخته ماندن» این تکنولوژی.
بعد از پدر و مادرم دایی ا‌م هم رفت سراغ چک‌آپ. ده سال پیش آنژیوگرافی کرده‌بود و حالا باید دوباره تست ورزش می‌داد. مشکل داشت تست‌اش. تجویز: آنژیوگرافی. پیش چهار-پنج‌تا از بهترین متخصصین قلب تهران رفت (که اگر هر شخصی فکر می‌کند صداش به جایی می‌رسد خواست اسامی را به‌ او می‌دهم) و همه گفتند آنژیوگرافی. انقدر چرب‌زبانی و بازاریابی کرده‌بودند برایش که ما هرچه می‌گفتیم بیا اول برو سیتی‌آنژیو، -با این‌که می‌ترسید از آنژیوگرافی- قبول نمی‌کرد و استدلال پزشک را پذیرفته‌ بود به این توجیه که اگر رگش گرفته‌ بود همانجا یک باره برایش بالن می‌زنند یا استنت می‌گذارند و چه و چه. تاکید هم کرده‌بودند «اورژانسی»‌ست و حتی از سفر با ماشین یا هواپیما یا هر وسیله‌ء دیگری منع‌اش کرده‌بودند و نوبت اضطراری هم به او داده ‌بودند «همین فردا صبح».
به هر زحمتی بود راضی‌ش کردیم برود سیتی‌آنژیو و رفت و نتیجه: گرفتگی جزیی. درمان: یکی-دوتا قرص فقط.
این فریاد را کجا باید زد؟ به کی باید گفت پزشک‌های مملکت تبدیل‌شده‌اند به حساب‌های بانکی ناطق؟ جالب قضیه می‌دانید کجاست؟ کمی بیشتر تحقیق کردیم، قیمت دستگاه سیتی‌آنژیو کم‌تر از سه‌میلیون دلار است. پولی که یعنی هیچ! ولی فقط سه ‌تا توی ایران داریم. چرا؟ چون برای وارد کردن‌اش (حتا بخش خصوصی) باید از وزارت بهداشت تاییدیه گرفت و آن‌ها هم تایید نمی‌کنند (جز همان سه‌تایی که لابد برای دوست و آشناست). چرا؟ چون آن‌ها که باید تایید کنند خودشان متخصص قلب‌اند و بازارشان به‌خطر می‌افتد.
و اين هم سوگندنامه پزشكان محترم : «... سوگند یاد می‌كنم كه: از تضییع حقوق بیماران بپرهیزم و سلامت و بهبود آنان را بر منافع مادی و امیال نفسانی خود مقدم دارم...»

شنبه, آگوست ۲۱, ۲۰۱۰

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

وقتی آدم میاد کانادا انقدر پابند اینجا میشه که دیگه شاید برگشتن به وطن و دیدن خانوادش بسیار سخت و گاهی هم غیر ممکن میشه. اولین مشکل آدم کار خودشه که جایی شاید پیدا نشه بخواد مرخصی بلند مدت بده. بر فرض هم محل کار راضی بشه، اگه بچه مدرسه رو داشته باشید یا خودتون دانشجو باشید باز هم کار رو سخت تر میکنه. برای یک خانواده چند نفره قیمت بلیط رفت و برگشت هواپیما به ایران باندازه حداقل دو ماه حقوق میشه. همه اینها دست به دست هم میده و یک نفر مهاجر بهمراه خانواده بتونن هر دو یا سه سالی یکبار به وطنشون برگردن و خانوادشونو ببینن. بهترین حالت اینه که دو سال یکبار خانواده اونها به اینجا بیان و یکبار مهاجران به وطنشون برن اینجوری شاید سالی یکبار خانواده هاشونو ببینن.
موضوع میدونین چیه؟ موضوع اینه که ما مهاجرها خودمونو دستی دستی تبعید کردیم. چرا که وقتی تو وطنمون بودیم کاری کردن که جونمون به لبمون برسه و قهر کنیم و بیایم اینجا، حالا که اینجاییم هیچ غم و مشکلی نداریم جز غم دوری از وطن و عزیزانمون. دوباره نگید که رفتید و راحت شدید و اینها. ما دوست داشتیم بعد از سالها تحصیل و کار در وطن خودمون راحت باشیم. حقمون نبود؟ نگید رفتید و راحت شدید، من تو همون مملکت 19 سال درس خوندم 11 سال هم کار کردم. هفت سالگیمو با مرگ بر شاه گذروندم. با شروع نه سالگیم یاد گرفتم که راه قدس از کربلا میگذره. وقتی 15 سالم بود سالها بود که شب با صدای آژیر قرمز از خواب پامیشدم و با پدر و مادرم آتیش بازی آسمون رو تماشا میکردیم و پیش خودم حساب میکردم چقدر احتمال داره این بمب یا موشکی که میاد پایین به خونه ما بخوره. در 18 سالگی وقتی که میخواستم بعنوان سهمیه منطقه یک برم به دانشگاه اعلام شد سهمیه ای بوجود اومده به نام سهمیه رزمندگان و 40 درصد از سهمیه دانشگاهها رو به خودش اختصاص داده ولی با این حال با رتبه سه رقمی وارد دانشگاه شدم. در همون 18 سالگی بود که دیگه از خونه برای همیشه خداحافظی کرده و به تهران رفتم تا درسم رو در دانشگاه شروع کنم. تو همون مملکت سربازی رفتم و فوق لیسانس گرفتم و بعد خواستم وارد بازار کار در یکی از ارگانهای دولتی بشم، امتحان کتبی رو با نمره خوب قبول شدم و به من گفتن باید امتحان عقیدتی بدی. رفتم برای امتحان عقیدتی، از نماز و روزه پرسیدن، جواب دادم از قرآن پرسیدن، جواب دادم، و بعد سوالی پرسیدن که من جواب نتونستم بدم و ردم کردن. از من پرسیدن: دیشب حاج آقای فلان در تلویزیون در رابطه با موضوعی صحبت میکردن. موضوع چی بود و نظر شما در رابطه با اون موضوع چیه؟ بعدها با یکی از مدیران همون ارگان دولتی در حد معاون مدیر کل بطور اتفاقی در تهران روبرو شدم و وقتی از توانایی های من با خبر شد بدون اینکه خبر داشته باشه من سال قبل در همون ارگان در مصاحبه استخدامی رد شدم نامه به مدیر کل اون سازمان نوشت که فلانی رو در تهران استخدام کردیم و بعنوان مدیر بخش بسار به شما معرقی میکنیم و مستدعی است تمام امکانات رو در اختیار ایشون بگذارید و با ایشون همکاری نمایید. به همین راحتی استخدام شدم. یکروز مشغول کار بودم که دیدم همون حاج آقایی که منو در مصاحبه ردم کرده بود اومد تا کمکی از من بگیره. گفتم حاجی منو یادت میاد؟ گفت نه والا. گفتم یادته اومدم مصاحبه و ردم کردی؟ گفت چه کنم که از قبل افرادی که قرار بود استخدام شن معلوم بودن. بعدا دوباره همون سازمان برای یک قسمت دیگه میخواست 5 نفر رو استخدام کنه و آگهی داد. اینبار من مسئول مصاحبه علمی و فنی شدم و شخص دیگری مسئول مصاحبه عقیدتی. 500 نفر رو مصاحبه کردیم و من اسم بیست نفر رو که در مصاحبه علمی بهتر بودن دادم ولی با کمال تعجب دیدم افراد انتخاب شده دقیقا در بین 50 نفر آخر 500 نفر بودن که دلیلش رو دیگه میدونستم و من باز هم در این مقام سمت سیاهی لشکر رو داشتم. بعدها شنیدم کسی که مسئول مصاحبه عقیدتی در اونجا بوده و سمتی هم داشته در یکی از سازمانهای تهران به خانوم کارمندی پیشنهاد صیغه چند ساعته در دفتر خودش میکنه و خانوم هم موضوع رو علنی میکنه و این شخص برای اینکه گندش درنیاد، منتقل میشه به سازمان دیگری. تو این سازمان نتونستم دوام بیارم چون برای پیشرفت باید قید خیلی چیزها رو میزدم، چند طرح داده بودم که با حداقل هزینه پروژه هایی رو اجرا کرده بودم که بعدا از بالا نامه میاد که این طرحها رو متوقف کنید و از این ببعد سر خود کاری رو انجام ندین، چرا که خودشون از مدتها پیش برای اجرای این طرحها با چندین برابر هزینه های ما و کیفیت بسیار پایینتر نقشه کشیده بودن و من کمی کارشون رو کساد کرده بودم برا همین کم کم مورد غضب واقع شدم و دنبال بهانه میگشتن که یا از خودشون بشم و یا جوابم کنن. نتونستم دوام بیارم چون میخواستم شب رو راحت بخوابم خیلی از طرحهایی که برای دفعه اول با حداقل هزینه در کشور در اونجا انجام داده بودم گذاشتم و شرکت خودم رو ثبت کردم. بدون هیچگونه سرمایه دو قرارداد بستم و با سرمایه اون دو قرارداد محلی اجاره کردم و منشی و دو کارمند گرفتم و به کار مشغول شدیم. تو تلویزیون همش میشنیدیم که دولت از بخش خصوصی حمایت میکنه ولی حتی یکبار هم نشد که اعتماد کنم. چرا که اگر هم حمایت میکرد منظورش از بخش خصوصی ما نبودیم. مجوزهای لازمه رو گرفتم که کار رو شروع کنم. هنوز شروع نکرده قانون عوض شد و گفتن شما با این مجوزها نمیتونید کار کنید گفتم چکار کنیم؟ گفتن برید با شرکتهایی که مجوز جدید رو گرفتن و برای اونها کار کنید!! یعنی دوباره از ما بهتران. گفتم من شرکت زدم خودم کار کنم قرارداد ببندم و معروف بشم نه اینکه من کار کنم کس دیگه پولشو بگیره و معروف بشه، گفتن همینی که هست. برای گرفتن مجوز جدید یک میلیارد داری نزد ما به امانت بگذاری؟ اگه نداری برو و برای اونهایی که یک میلیارد تومن دادن و مجوز گرفتن کار کن. من یاد نگرفته بودم به هر قیمتی نوکر دیگران شم. سعی کردم نوع کارخودم رو کمی تغییر بدم. بعدا از طرف یکی از شرکتهای بزرگ دولتی جنوب دعوت به یک مناقصه شدم. من هم اون موقع با کمال نا امیدی جواب مناقصه رو دادم، سال 84 بود و مبلغ پیشنهادی من حدود 20 میلیون بود. خیلی به این قرارداد احتیاج داشتم. بعدا با من از طرف اون شرکت تماس گرفتن و گفتن با این مبلغ رد میشی. گفتم مبلغم زیاده؟ با کمال شگفتی گفتن مبلغ پیشنهادیت خیلی کمه. ما تمام تجهیزات رو از نوع گرونترین میخوایم. خلاصه مبلغ مناقصه رسید به حدود 90 میلیون تومن. برنده شدم و حسابی بدهکار. چک دادم تا تجهیزات رو بخریم  بعد که تحویل دادیم و نصب کردیم گفتم طبق قرارداد اولین پرداخت منو بدین. گفتن زکی بهمین راحتی؟ دولت کی پول به این راحتی میده. برو خبرت میکنیم. خلاصه تازه شصتم خبرداد شد که برای چی اصرار داشتن مبلغ قرارداد به هردلیلی بره بالا. برای اینکه درصدی که بابت شیرینی شون میخوان بره بالا. ما هم که چک دست مردم داشتیم و حسابی تحت فشار بودیم دیدیم راهی نداره خونمونو تو شیشه کردن. سود خودمونو بعنوان شیرینی پرداخت کردیم که چکمون برگشت نخوره. بهمون قول داده بودن تجهیزات خارجی که از گمرک میاد خودشون ترخیص کنن. بعدها برخلاف قولشون، مبلغ ترخیص رو که چند میلیونی میشد برامون فاکتور کردند. خلاصه قرارداد شد ضرر و بعد اداره مالیات هم که در دفتر اظهارنامه مالیاتی جایی به نام شیرینی و ... به عنوان هزینه نداره مالیاتشو از ماگرفت. اداره بیمه هم یک نامه فرستاد که هشت میلیون پول بیمه این قرارداد میشه. یکسال تمام باهاشون قرارداد داشتم و شب خواب راحت نداشتم که مبادا سرویسشون خراب بشه و طبق قرارداد مبلغ ماهیانه رو ندن. با اینحال تا سال 88 ادامه دادم. خداروشکر در کل متضرر نشدم ولی از سودهای بادآورده و مشکوک هم خوشم نمیومد. دیگه بقیه خاطرات و کارهامو براتون نمیگم که طولانی میشه. افراد مختلفی رو دیدم، برادران دلسوز متعهد و مدیری دیدم که وقتی وارد حوزه ماموریتشون شدم تا سیستمی رو بازبینی کنم وقت نماز ازشون پرسیدم قبله کجاست با کمال تعجب سه نفر، سه جهت مختلف رو بعنوان قبله بهم نشون دادن. همیشه اولین نفری بودم که تیرماه دم در اداره مالیات، حتی بیشتر از مبلغی که کار کردم مالیات میدادم. وقتی داشتم آخرا با اداره بیمه تسویه میکردم، مامورش بهم گفت دیر به تور ما خوردی ما میتونستیم تمام اینها رو برات درست کنیم. پیش خودم گفتم من دارم ازین مملکت میرم فقط و فقط برای اینکه شب راحت بخوابم و نیاز به این نوع دلسوزیها هم ندارم. این اواخر مث آدمی که داره غرق میشه یک نامه به دفتر آقای احمدی نژاد نوشتم گفتم من شرایطم اینه در آستانه رفتنم دوست ندارم برم دوست دارم بمونم و خدمت کنم ولی از طرفی هم میخوام شب با وجدان راحت سر روی بالش بگذارم. یک کاری بکنید بمونم. برام جواب اومد نامتون به شماره فلان به سازمان فلان ارجاع شد خودتون پیگیری کنید. پیگیری کردم، بهم با تمسخر گفتن ازین نامه ها از دفتر ریاست جمهوری زیاد برامون میاد. اینها قسمت کوچکی از ماجراهای من در سرزمین مادریمه.
اینارو برا چی گفتم؟؟؟ برا شمایی که راحت نشستید و بدون اینکه مشکلات واقعی رو در مملکت احساس کنید، میگید آقا رفتی راحت شدی و حالا داری غر میزنی.
سوالمو باز هم میپرسم. من در کشور 19 سال در اون شرایطی که همتون میدونید، درس خوندم 11 سال هم کار کردم. فقط هم میخواستم سالم زندگی کنم حقم نبود بقیشو بمونم و از امکانات کشور کمی هم برای من و بچه های من هزینه بشه؟ من خیلی سعی کردم بمونم و به مملکت خدمت کنم ولی نشد.
در عوض اینجا، به محض اینکه رفتم دانشگاه سر کار، جناب آقای پروفسور منو صدا کرد گفت یک همچین کانسپتی رو تعریف کردیم ولی فعلا قابل استفاده صنعت نیست و در ژاپن هم استادی داره روش کار میکنه که ببینه چیکار میشه کرد تا عملی شه، به نظرم راه حلش ساده اومد و گفتم. ناباورانه خوشحال شد روی اون طرح یک مقاله در یک ژورنال معتبر علمی به نام من دادیم، با یک شرکت مخابراتی معتبر کانادایی در حال صحبت هستیم. دیروز از طرف یکی از ادارات ثبت ابداعات آمریکا در دانشگاه با ما جلسه داشتند و از طرح ما خوششون اومد و در حال ثبتش هستیم. البته هنوز اینها برامون پول نشده ولی قصدم از گفتنش اینه که چرا من در وطن خودم و خونه خودم نباید بتونم به راحتی کار کنم؟؟؟!! از همین الان میدونم اگه در اینجا موفقیتی کسب کردم در جواب کسی که از من میپرسه: "به عنوان یک ایرانی چه احساسی داری؟" چی بگم.
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش      بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
                                  

شنبه, آگوست ۱۴, ۲۰۱۰

ماه رمضان و کانادا

امسال ماه رمضان دوم هست که من در مونترال هستم. یادم میاد پارسال 2 روز بیشتر نبود که رسیدیم و هنوز هتل بودیم که باید روزه میگرفتیم. یه جورایی حالگیری بود چون همش درگیر پیدا کردن جا برای اجاره و همچنین بعدش خرید وسایل خونه و اسباب کشی و سرهم کردن وسایل و اینا بودم و گاهی خیلی اذیت میشدم.
راستی اونایی که میخوان بفهمن وقت اذان کی هست کافیه صفحه زیر رو فقط باز کنن، سر ساعت به وقت محلی همونجا براتون اذان میگه و حتی در ماه رمضان دعای معروف قبل و بعد افطار و اذان رو براتون میخونه.
در ضمن شنیدم تو ایران دعای قبل از افطار با صدای شجریان رو حذف کردند و مردم با صدای جایگزین حال نمیکنند و بنابر این بعضیها هنوز از دعای افطار با صدای شجریان از اینترنت و یا ضبط شده استفاده میکنند.
فستیوال بین المللی فیلم مونترال که پارسال جعفر پناهی و مسئولین اینجا با شال سبز حضور داشتند، امسال بدون او برگزار میشه و در برنامه هاشون اعلام کردن یک بزرگداشت هم به احترام جعفر پناهی و مردم ایران میخوان بگیرن.
تابستون امسال که در حال اتمامه نسبت به پارسال جز یکهفته گرم، خنکتر و ملایمتر بود. پیشبینی میکنم زمستون امسال برخلاف پارسال سخت و سرد و پربرف باشه.
درمورد وسایل برقی در اینجا پرسیدید، راستش وسایل برقی زلرز و کانادین تایر و ... در اینجا اکثرا چینی و آشغال، جوری که من وسایل برقی "پارس خزر" ایران رو به اینجا ترجیح میدم. قیمت وسایل برقی هم بالاست و اگه مارک معروف غیر چینی بخواین بگیرین برای خریدش باید حدود دو یا سه برابر همون جنس از همون کمپانی نسبت ایران پول بدید. یک همکار خانم چینی دارم تا میدید من چیزی میخرم از من میپرسید کجاییه منم با بی علاقه گی میگفتم معلومه چینی اونم یک لبخندی از رضایت میزد. یکبار بهش گفتم خدایی خودت اگه مجبور نباشی جنس چینی میخری؟ اونم خیلی قاطع جواب داد، نه نمیخرم ولی از این خوشحالم که شما میخرید.
خلاصه به نظرم باز تو همون بازار بلبشو پر از چینی ایران جنس غیر چینی راحتتر پیدا میشه تا اینجا.
در مورد افراد نیازمند به پول دراینجا، خیلی وقت بود میخواستم مطلب بنویسم و یادم میرفت، راستش بیشتر این مردم انقدر محترم و مودب هستند که من خجالت میکشم کلمه گدا رو در موردشون به کار ببرم. البته من حساب اینها رو از حساب بعضی افراد مست و معتاد که اونها رو جزو بیماران باید به حساب آورد و نه گدا جدا میکنم هرچند بیشتر اونها هم هرچند میترسیم بهشون نزدیک بشیم هر چند کثیف ولی بسیار مودب  هستند.
اینجا چه بسا کنار خیابون و ایستگاه مترو ایستادید کسی بهتون نزدیک میشه و سلام میکنه و ازتون تقاضای پول خورد میکنه. این مردم اکثرشون اگه پول خورد داشته باشند کمک میکنند و اگه نداشته باشند معذرت میخوان و میگن مثلا پول خورد ندارم و فقط کارت اعتباری باهام هست. اون آقا یا خانم نیازمند هم یک خداحافظ میگه و میره سراغ کس دیگه. این مردم اصلا نمیپرسند که  کسی که این پول رو میخواد برای چی میخواد، کارش اینه یا این نیست. تو مغزشون فقط این هست که ایشون به این پول احتیاج داره و من اگه میتونم باید بهش کمک کنم. چرا که همون لحظه خودش رو به جای اون انسان نیازمند میگذاره. اینجا خیلی به آسونی ممکنه جای اون دو در زمانی نه چندان دور عوض بشه و اون نیازمند وضعش خوب بشه و این دارا ندار بشه. این هم دلیل دیگه ای هست برای کمک. از یکطرف دولت هم به این مردم در زمانی که درآمدشون کم بوده، کمک کرده. برای بچه هاشون بسته به درآمدشون پول میپردازه، وقت دادن مالیات که میشه از مردمی که درآمد بالاتری دارند مالیات رو میگیره و به مردمی که درآمدشون کمتره مالیاتهای اجاره و ارزش افزوده رو طی چند چک برمیگردونه. اگه زمانی بیکار شدند به اندازه اون مدتی که کار کردند حقوق بیکاری دریافت میکنند تازه بعدشم اگه کار پیدا نکنند کمکهای دیگری دریافت میکنند پس چه دلیلی داره الان که وضعشون خوب شده به کسانی که احتیاج دارند کمک نکنند. همه اینها در یک کشور زندگی میکنند و زیر نظر یک قانون هستند پس وقتی نیازمندی ازشون تقاضای کمک میکنه اگه بتونن کمک میکنن. من هم با اینکه زیاد نیست وارد این کشور شدم ولی دولت اینجا با عدالت خودش، و مردم با خوشرویی خودشون به من یاد دادند باید به همنوع خودم کمک کنم و گاهی اگه نتونم دچار عذاب وجدان میشم. وقتی یک پسر کانادایی به من نزدیک میشه و سلام میکنه و مودبانه به من میگه میخواد بره خونه ولی پولش تموم شده و پول بلیط اتوبوس نداره، چرا نباید کمک کنم؟ اینا منو پذیرفتن و دولتشون داره عین مردم این سرزمین به من سرویس میده، در کشور خودم اگه از یک استان برم به استان دیگه رفتار مردم من گاهی تغییر میکنه، وقتی سالها پیش در فرودگاه مهرآباد به رفتار یک مامور انتظامی دم در فرودگاه اعتراض کردم به من خیلی راحت گفت اگه از این کشور و قانونش ناراحتی میتونی بری... حرفی که اگه یک مامور در کانادا بزنه بدون برو برگرد میتونه باعث اخراجش بشه. ولی من از یک قاره دیگه اومدم اینجا ندیدم و نخوندم و توی اخبار هم نشنیدم هنوز، که به یک مهاجر بی احترامی کنند و بگن بالای چشمت ابروست. اصلا کسی که وارد این کشور میشه دیگه مهاجر حساب نمیشه. بنابر این چرا نباید به همنوع خودم در این کشور کمک کنم؟ این اخبارهای وضع نابسامان مردم در غرب و ... در دکان هیچ عطاری جز صدا و سیمای جمهوری اسلامی که عوض اینکه به طرز رفتار مسولین و عدم کفایت اونها اعتراض کنه هزاران هزار دلار پول بیت المال رو خرج میکنه که با میکروسکپ الکترونی بگرده تو کشورهایی مثل کانادا یک مشکل پیدا کنه و 10000 برابر بزرگنمایی کنه فقط و فقط برای اینکه بگه "اگه ما بدیم، پس ببینید کشورهای دیگه و دولتهای دیگه بدتر از ما هستند."

یکشنبه, آگوست ۸, ۲۰۱۰

جامعه ایرانیان با فرهنگ خارج از کشور

خسته شدم. این چند روز گذشته برای سابمیت کردن یک مقاله در ژورنال ماکروویو IEEE تحت فشار زیادی بودم. این فعلا سابمیت شد و از دوشنبه باید فکر کنم پروژه بعدی و مقاله بعدی در چه زمینه ای باشه. زندگیم کم کم داره از دست خودم خارج میشه. از صبح ساعت 9 از خونه درمیام و میرم سر کار و شب ساعت 9 تا 10 برمیگردم خونه. شنبه و یکشنبه هم که کلا کار رو تعطیل کردم و خونه هستم یکجورایی دست خودم نیستم. یا خرید خونه که هر بار نصف روز طول میکشه و یا بیرون بردن بچه ها.
این هفته شنبه از ساعت 11 صبح تا 11 شب رفته بودیم La Ronde (شهر بازی مونترال)، خوب بود. بر عکس ایران که از شهر بازیهای کثیف و شلوغ و پر سروصدا در یک محیط نا امن و دستگاههای تکراری و گاه خراب، آدم به ستوه میومد و من معمولا ازشون فراری بودم، اینجا همه چیز برنامه ریزی شده و منظم و وسایل بازی خیلی مهیجتر و بهتر بود. بعد از آتیش بازی هم خسته و کوفته برگشتیم خونه.
باز هم میگم اینها اینجا چیزی بیش از ما ندارند جز نظم و اینکه مسئولینشون سواد و لیاقت پستشون رو دارند. من گاهی غصه میخورم که چرا ما که همه چیز داریم باید اینقدر در جهان ناشناخته باقی بمونیم و به عنوان یک کشور جهان سومی سطح پایین به کشور ما نگاه کنند. ولی بعد به این نتیجه میرسم که حقمونه. از ماست که بر ماست. کسانی که لیاقت ندارند از نعمات الهی و ذخیره های خدادادی مملکت و استعدادهای خودشون به نحو خوبی استفاده کنند کسانی که همیشه انتظار دارند یکی بیاد و ازین سختیها اونارو دربیاره، تا وقتی قدرت دارند، سوء استفاده میکنند و بهمدیگه ضربه میزنند و تا کسی بهشون ضربه میزنه فریاد مظلومیت سر میدند و به فکر کشتی نجاتن، سرانجامشون بهتر از این نیست. این وسط هم خشک و تر با هم میسوزند.
فکر نکنید مشکل فقط در داخل مملکت ماست، در خارج از مملکت ما هم اجتماع ایرانی یعنی لوده گری و یعنی کنسرت رقص و آواز فلان خواننده، یعنی جمع شین میخوایم به یکی فحش بدیم و مرگ بر و درود بر راه بندازیم.
هی دلمون خوشه و کلی افتخار میکنیم به ایرانیهای موفق در خارج از ایران، ایرانیهای موفق در خارج از ایران افراد محترم و بدون سروصدایی هستند که با اجتماع ایرانی رابطه ای ندارند .وقتی اجتماعی در خارج از ایران فقط برای کنسرت فلان خواننده کاباره ای دور هم جمع میشن تا همه با هم عربده بکشن، نشان از سطح فکر والای جامعه ایرانی خارج از کشور داره ،این اجتماع نبودنش بهتر از بودنشه. اجتماع ایرانی هر جا باشه یعنی تفرقه، یعنی دروغ، یعنی جمع شین میخوایم پدر فلانی رو دربیاریم. یعنی میخوایم مرگ بر و درود بر بگیم. یعنی میخوایم بفهمیم کی چیکار میکنه و چطور موفق شده تا یکجوری جلو موفقیتشو بگیریم تا شب راحت بخوابیم. خلاصه بارها گفتم، مشکل ما در داخل یا خارج مملکت نیست. مشکل از خود ماست. خارج بودن میتونه فرصت باشه. فرصتی که خودمون رو پالایش کنیم. فرصتی که اخلاق و رفتار بد یک ایرانی رو دور بریزیم و فراموش کنیم و اخلاق خوب یک ایرانی رو حفظ کنیم ولی با رفتن میون اجتماع محترم و با فرهنگ ایرانیان خارج از کشور دوباره همه چیز خراب میشه و به رفتار خراب گذشتمون برمیگردیم.

شنبه, جولای ۳۱, ۲۰۱۰

مالیات، مالیات

مالیات یکی از محورهای اساسی درآمد دولت کاناداست که تک تک مردم در اون سهم دارند. مالیات کابوس کاسبهای ایرانی که جز درصد ناچیزی نمیدند ولی به خاطر اون حاضرند به کل دین و خانوادشون قسم دروغ بخورند، مشکل شرکتهای ایرانی که هر سال برای اینکه ثابت کنند کارشون کساد بوده و واقعا درآمد نداشتند باید ماهها وقت و انرژیشونو صرف کنند و دولتی با بنیه ای ضعیف و سیستم اداری بی سروسامان که برای گرفتن اون فقط زورش به کارمند خودش میرسه.
در کشور کانادا هیچ سرویس دولتی و بانکی به شخصی تعلق نمیگیره مگه اینکه پرونده مالیاتی داده باشه و اظهارنامه مالیاتی خودشو سال قبل تحویل داده باشه. تمام افراد بالای 18 سال باید فرم اظهارنامه رو پر کنند و مالیاتشون رو پرداخت کنند. یکی از مدارکی که همه جا برای ارائه تسهیلات میخوان نامه برگشتی هست که دولتهای استانی و فدرال در جواب به اظهارنامه مالیاتی میدند که مردم پر میکنند. بر اساس این نامه درآمد حقیقی و حقوقی شخص در سال گذاشته معلوم میشه.
شما در کانادا به دولت فدرال و دولت استانی بابت سرویسی که میگیرید مالیات میپردازید. درصورتی که درآمد شما از استانداردهای دولت کمتر باشه قسمتی از مالیات بسته به درآمد به شما برگردونده میشه.
از جمله مالیاتهایی که شما به دولت میپردازید مالیات حقوقه که بسته به درآمد شما از 15 درصد تا 50 درصد حقوق رو بابت مالیات از شما کسر میکنند.
مالیات اجاره مسکن حدود 30 درصد اجاره مسکنی هست که شما هر ماه میپردازید.
در کانادا بسته به استان برای هر جنسی که میخرید تقریبا 12.5 % مالیات میپردازید. یعنی اگه جایی زدن که قیمت تلویزیون 600$ هست، در صندوق 675$ ازتون خواهند گرفت که 75 $ مالیات به دولت هست که قسمتی مربوط به دولت فدرال و قسمت دیگر مربوط به دولت استانی میشه. البته به خورد و خوراک ضروری زندگی نظیر نان، تخم مرغ، شیر، گوشت، روغن و ... مالیاتی تعلق نمیگیره.
و اما چطور باید مالیات بپردازید و چه وقت؟
همه ساله از اول ماه آوریل تا آخر این ماه، ماه ارائه اظهارنامه مالیاتی به دولت هست، هر فرد بالغ خانواده باید دو اظهارنامه پرکنه یکی برای دولت استانی و دیگری برای دولت فدرال کانادا. بچه ها هم به لیست یکی از اعضای خانواده اضافه میشن. لازم به یادآوری هست که دولت از قبل خبر داره که شما خانواده هستید و درآمد شما رو به عنوان خانواده بررسی میکنه ولی هر شخصی که به سن قانونی رسیده باید فرم جداگانه ای پر کنه.
فرمها رو میتونید از مراکز پست بگیرید و قبل از اتمام آوریل به همون مراکز تحویل میدید کسانی که درآمدی نداشتند میتونند بعد از این تاریخ هم تحویل بدند.
همه ساله تا قبل از آوریل شما نامه هایی رو از محلهایی که مالیات پرداخت کردید و یا درآمدی داشتید دریافت میکنید، این نامه ها میتونه از اشخاص زیر باشه،
1) صاحبخانه، بابت مالیاتی که بهمراه اجاره خانه در سال قبل پرداخت کردید با ذکر کل مبلغ مالیات پرداختی
2) محلی که کار میکردید با ذکر درآمد و مالیاتی که از حقوق کسر شده.
شما باید این فرمها را بهمراه فرم، ضمیمه کرده و بفرستید. اگه شما نمیتونید این فرمها رو پر کنید، دولت کلاسهای رایگانی بابت پر کردن فرم داره و بعضی مراکز مربوط به اداره مهاجرت به رایگان این فرمها رو برای شما پر خواهند کرد. بعلاوه افرادی هستند که با دریافت 10 تا 30$ میتونن این فرمها رو از طرف شما پر کنند. سعی کنید شخصی با تجربه یا خبره رو در این کار انتخاب کنید چون کل درآمد سال آینده شما و تسهیلاتی که دریافت خواهید کرد بر اساس این فرم شما خواهد بود و اگه اشتباه و غیر واقعی پر شوند در سابقه شما باقی خواهد ماند.
بعد از اینکه فرمها رو فرستادید، بین ماههای جون و جولای نامه هایی رو در زمینه محاسبه درآمد شما در سال قبل و همچنین چکهایی برای کسانی که درآمد کافی نداشته اند از دولت دریافت خواهید کرد.
در ضمن پولی که همه ساله به فرزندان شما تعلق میگیره بر اساس این فرم مالیاتی محاسبه میشه. اگه پروسه پر کردن فرمها به درستی انجام بشه میتونید مطمئن باشید که اداره درآمد، همه کارها رو بدرستی انجام خواهد داد.
ما هم فقط 4 ماه از سال قبل رو در اینجا بودیم و من طی این 4 ماه درآمدی از این استان نداشتم ولی 1200$ بابت اجاره مسکن در 4 ماه پرداخت کرده بودم و فقط 600$ بابت 1.5 ماه از کلاس زبان درآمد داشتم. که نامه هاشو که برام رسیده بود، ضمیمه فرمها کرده بودم.
طی این دو ماه اخیر حدود 8 نامه از اداره درآمد کانادا و کبک دریافت کردیم.
دو نامه اول از فدرال و کبک به خانومم گفتن که مدارک اونو بررسی کردن و مدارک شوهرشون که من باشم در حال بررسیه، دو نامه بعد از طرف دولت کبک و فدرال به من گفت که مدارک بررسی شدن و درآمد من فلان قدر بوده و کل مالیات پرداختی من رو نوشته بودند. دو نامه بعد خطاب به مادر بچه ها بود که مبلغ ماهانه ای که دولت کانادا و کبک برای بچه ها بر حسب محاسبه فرم مالیاتی در نظر گرفته بود رو نوشته بود. و دو نامه آخر یکی چکی به مبلغ 120$ از دولت کبک بود که در اون تشکر کرده بود از فرمها و مالیاتی که پرداختیم و گفته بود میزان کردیتی رو که برای پرداخت مالیات برامون در نظر گرفته رو بعدا اعلام میکنه. و همچنین یک نامه از دولت فدرال بود که چکی به مبلغ 190$ در اون بود و ذکر کرده بود که سه چک دیگر با همین مبلغ هم در طی چند ماه آینده برامون خواهد فرستاد. کارهاشون به شدت دقیقه بطوریکه وقتی من اختلاف در محاسبات خودم پیدا میکنم اول به خودم و محاسباتم شک میکنم و معمولا هم اشتباه از خودمه.
----------------
جواب سوال یکی از دوستان که سوال مهم و شاید خطرناکی رو پرسیده بود، اینجا میدم.
سوال: شخصی دارائی 500 هزار دلاری در ایران دارد آیا میتواند بعد از مهاجرت به کانادا از تسهیلات کمک به افراد کم درآمد استفاده کند و بعد دارائی خود را برای سرمایه گذاری به اینجا منتقل کند؟

جواب:
اگه این شخص از طریق سرمایه گذاری اقامت گرفته باشه که حتما قبلا این مبلغ رو اعلام کرده و از نظر دولت چنین شخصی نمیتونه شرایط یک شخص کم درآمد در کانادا رو داشته باشه و از این تسهیلات استفاده کنه.
اگه این شخص از طریق تخصصی اقامت گرفته باشه و بعدا بخواد سرمایه اش رو منتقل کنه دولت کانادا در فرمهای مالیاتی، درآمد یک سال رو میپرسه حتی اگه چند ماه از این یک سال رو در ایران بوده باشه باید درآمد ایران خودش رو در طی این مدت و سال قبلش رو اعلام کنه. مسلما درآمد همچین شخصی در ایران پایین نبوده و دولت اینجا هم قبول نخواهد کرد کسی روی 500 هزار دلار پول در ایران زندگی کنه و درآمدش بد باشه. خوب اگه بخواد درآمد واقعیشو اعلام کنه و بگه درآمدم در ایران خوب بوده که باز از کمکهای اینور محروم میشه. اگه بخواد بگه نه من درامدم بد بوده در اینصورت میتونه از کمکهای دولت استفاده کنه ولی هنگام انتقال پول، دولت از او خواهد پرسید تو که گفتی درامدت در ایران بد بوده پس این پول چیه؟ میتونه بگه اخیرا به من ارث رسیده و یک همچین چیزی و دولت کانادا بلافاصله ازش خواهد خواست که مدارک مربوط به پرداخت مالیات این پول رو در ایران ارائه کنه که این پول از کجا اومده و خلاصه اگه با تناقض با اظهارات مهاجر مواجه بشه به آسونی میتونه حتی کارت مهاجرت رو باطل اعلام کنه. در این کشور دولت فقط اجازه ورود به اموالی رو میده که از راه درست بدست اومده باشه و یکی از راههای فهمیدن این مطلب ارائه فرمهای پرداخت مالیات این اموال هست حالا هر جای دنیا که میخواد باشه
.

شنبه, جولای ۲۴, ۲۰۱۰

اطلاعات خودتون رو با بقیه تقسیم کنید (اقامت موقت اولیه)

شما که وارد کانادا شدید، به چه صورت محل اقامت اولیه خود را انتخاب کردید؟ به چه صورت قبل از آمدن رزرو کردید؟
کدوم شهر رفتید؟ کدوم هتل یا آپارتمان؟ چقدر پرداخت کردید؟
از سرویس راضی بودید؟ لطفا برای بقیه هموطناتون آدرس و مشخصات محل رو همراه با بقیه اطلاعات بگذارید.
این دو پست از دوستانم میتونه کمک کنه.
http://kiev2montreal.blogspot.com/2010/07/blog-post_23.html
http://ruodabeh.blogfa.com/post-54.aspx

خاطرات گذشته

ساعت سه صبحه، هنوز نخوابیدم. تنها زمانی که در اختیار خودم هستم از ساعت 12 شب تا نزدیک صبحه بنابر این دلم نمیاد این زمان رو با خواب هدر بدم. از پنجره بیرون رو نگاه میکنم، مه خیلی غلیظ همه جارو گرفته و ذرات ریز آب معلق در هوا همه جارو خیس کردن، اونطرف خیابون در ایستگاه مترو که الان دیگه دو ساعته تعطیل شده خانم جوونی رو میبینم که در صندلی بیرون ایستگاه تنها نشسته و کیفش رو محکم به بغلش گرفته. گاه سرشو پایین میندازه و گاه با نگرانی بالا میاره و به دوروبرش نگاه میکنه. مثل اینکه انگار منتظره که زودتر صبح بشه و من در لپ تاپ در لابلای اطلاعاتی که ذخیره کردم گردش میکنم. به دنبال خاطرات، به دنبال دوستان، به دنبال عشقهای دوران جوانی. به دنبال انسانهایی که اونموقع ازشون متنفر شدم ولی حالا دلم براشون تنگ شده.
فکر میکنم. به گذشته فکر میکنم در زمانی که مال خودمه به گذشته فکر میکنم. به کودکی و نوجوونی خودم که چه زود از دست دادمش، و الان روزها و شبهای من که چه با سرعت میگذرند و من همچنان به گذشته فکر میکنم.